هنر و ادبیات

سعیده قدس - Saideh Ghods

کیمیا خاتون

رمان -  سعیده قدس – نشر چشمه – چاپ اول ۱۳۸۳– چاپ سیزدهم ۱۳۸۶

***

 رمان موفق بانوی بزرگوار، خانم سعیده قدس،  که در عرض سه سال سیزده بار به چاپ رسیده است، داستان زندگی کیمیا خاتون دختر کراخاتون همسر محمدشاه ایرانی است. بعد از درگذشت محمدشاه کراخاتون چند سالی عزای همسر نگاه می دارد و آنگاه به عقد مولانا جلال الدین محمد مولوی در می‌آید و روانه خانه بخت؟ می‌شود. چند سالی که از این ازدواج می‌گذرد در بارگاه مولانا، شمس تبریزی کیمیا خاتون را می‌بیند و شمس پیرانه سر عشق جوانی به سرش می افتد و مولانا هم برای بدست آوردن دل شمس نادختری اش را مجبور می‌کند که به همسری شمس که هم سن پدربزرگ وی است درآید. هرچند در اینجا خانم قدس سعی می‌کند چهره‌ای نسبتن دمکرات از مولانا به تصویر ‌کشد ولی خط کلی داستان نشان می‌دهد که خود نویسنده هم از این‌که به نوعی مولانا را در سرنوشت این دختر نگون بخت درگیر کند جانب احتیاط را رعایت کرده‌است.

کیمیا خاتون روایت ناکامی های دخترکانی از این دست است. نگون بخت و اسیر مرد. وی از وقتی خود را می‌شناسد احساس می‌کند از  دختربودنش باید رنچ بکشد و در جایی که مردان حرف اول را می‌زنند او محکوم به زندگی و سرنوشتی است که مردان برایش رقم می‌زنند.

کیمیا خاتون رمانی است شیوا و روان. از دیدی زنانه به این شخصیت گمشده در تاریخ نگریسته است. داستان آن چنان گیراست و آن چنان شما را در تارپود زندگی قهرمانش درگیر می‌کند که موقع مرگ کیمیا خاتون اندوهگین می‌شوید. آن جایی که شمس تبریزی وقتی خود را شایسته همسری وی نمی‌بیند و به تدریج به روابط زناشویی با وی بدبین میشود، روزی آن چنان همسر نوجوانش را به باد کتک می‌گیرد که جثه نحیف وی تاب نمی‌آورد و چند روزی بعد از ادب کردنش توسط این عارف می‌میرد. و شمس تبدیل به قاتل می‌شود. واقعه‌ای که در تاریخ به جهت داشتن جایگاه عرفانی شمس و مولانا هرگز از پرده آن چنان که باید به در نیافتاد و چیز زیادی در مورد آن نوشته نشد. داستانی که خانم سعید قدس هم چنان که در مقدمه کتاب آمده از لابلای کتاب‌های  کتابخانه ملی و کتابخانه گنج‌بخش اسلام آباد پاکستان بیرون کشیده اند.

این داستان یکبار قبلن دستمایه دکتر عبدالحسین زرین کوب شد تا کتابی  تحقیقی به نام پله پله تا ملاقات خدا به قلم کشیده شود.

 

***

بعد از خواندن کتاب حس کردم  یک عذرخواهی به احمد کسروی بدهکارم. برای روزی که کتاب صوفیگری وی را با دیدی نقادانه خوانده ام و در آن روز طرز نگاه وی را به عرفا نپسندیدم.

***

خانم قدس کتاب را به مادر بزرگوارشان تقدیم کرده اند. مادری که درشب های دراز زمستان گلابدره به جای لالایی برایشان مثنوی می خوانده.

***

چند سطری در باره نویسنده:

خانم سعیده قدس را قبلن به عنوان بنیانگزار موسسه کمک به کودکان سرطانی می‌شناختیم. خوشحالم از این که گرفتاری‌های کاری به ایشان مهلت پرداختن به نویسندگی داده است. منتظر کتاب ادبیات مهاجرت ایشان هستیم.

نام خانم سعیده قدس یادآور دوران دانشجویی من در دانشسرایعالی است. روزگاری در اوائل دهه پنجاه خورشیدی و در آن زمستان سرد و طولانی. ایشان یکی دوسالی از من بالاتر بودند. این جمله را به ایشان بدهکارم:

از این‌که در آن دوران افتخار هم‌کلامی با ایشان را پیدا نکردم بسیار مغموم و متاسفم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 3:31  توسط ری را  | 

اندر ستايش كنتراست سياه و سفيد!


كيميا خاتون
نويسنده: سعيده قدس
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: 286
قيمت: 2800 تومان
چاپ: پنجم، 1385

اگر اين كتاب را مي‌خواهيد ...
شايد اصلي‌ترين جاذبه "كيميا خاتون" براي من سر در آوردن از ماجرا و ارتباط ميان شمس و مولانا بود. اينكه بالاخره داستان دوستي و عشق اين دو به يكديگر از چه قرار بوده و اين شهرتي كه از پس قرن‌ها همچنان موجب حرف و سخن‌هاي بسيار است از كجا سرچشمه مي‌گيرد.

راستش كتاب "شمس تبريزي" محمد علي موحد را سالهاست كه خريده‌ام به اميد روزي كه فرصت (و بيشتر حوصله) دست دهد و خواندن آن را شروع كنم. اما كو فرصت و كو حوصله. شايد ايراد كار كمي هم از من باشد كه آنچنان خواننده پيگير شعر و ادبيات كلاسيك ايراني نيستم. نمي‌دانم اين روزها آيا مي‌شود اين "سليقه" را بهانه‌اي قرار داد و از زير بعضي از مسائل، مثل همين بي‌اطلاعي از داستان شمس و مولانا، در رفت يا نه. پيشترها كه شور و شرر ايرانيت و طرفداري از زبان فارسي و هرچه مربوط به اين آب و خاك است بسيار بيشتر از حالا بود سخت مي‌شد در رفت. اما حالا را نمي‌دانم!

بامزگي ماجرا اما اين است كه "كيميا خاتون" در اصل ماجراي كيميا خاتون است، نه شمس و مولانا (بايد هم همينطور باشد، اسم كتاب اين را مي‌گويد!) كتاب حكايت آشنايي و شيدايي شمس و مولانا را هم تعريف مي‌كند (آنقدر كه چاره بي‌اطلاعي من را بكند) اما داستان در حقيقت داستان كيميا خاتون است و چه بسا از ديد عده‌اي، آنچه حكايت مي‌شود حتي تحريفي است كه در شرح زندگي مولانا و شمس انجام گرفته و تصويري كه از اين دو غول ادب و عرفان فارسي ارائه شده را بي‌جهت مخدوش كرده است. واي بر ما!


سالها پيش، يكي از دوستان در حين خواندن كتاب "تفسيرهاي زندگي" ويل دورانت برايم تعريف مي‌كرد كه چقدر از اينكه بسياري از مشاهير بزرگ جهان كه شرح زندگي و نظرياتشان در كتاب آمده در زمان حياتشان به جنس موافق تمايل داشته‌اند، تعجب كرده.
ما در هنگام پرداختن به زندگي و ياد و خاطره بزرگان‌مان اغلب فراموش مي‌كنيم كه اين زعما همگي از جنس "آدميزاد" بوده‌اند! با همه خواص خوب و بدشان. و درست به خاطر همين خاصيت خاكي و فاني‌شان بوده كه نمي‌توانسته‌اند در تمام لحظات عمرشان مشغول تحقيق و تتبع و خلق آثار علمي و ادبي باشند. بلكه آنها هم به هر حال درصدِ (احتمالا زيادي) از عمرشان را صرف خوردن، خوابيدن، معاشرت (حتي اگر از جنس كتك زدن همسران يا ديگر زنان دور و برشان باشد!!) و رفع ديگر نيازهاي اين موجوديت مادي نموده‌اند.

اگر نكته پيش‌گفته را به عنوان يك واقعيت بپذيريم، موضع‌گيري‌هايمان درباره مشاهير و بزرگان بسيار واقع‌گرايانه‌تر خواهد بود. پس از خواندن "كيميا خاتون" ممكن است كليه مجلدات مثنوي معنوي و غزليات شمس و ... ديگر آثار اين دو فقيد سعيد را داخل يك كيسه زباله بريزيم و دمِ در بگذاريم كه "ديگر نه من و نه شما!" يا مي‌توانيم ملايم‌تر برخورد كنيم و هنوز كَمَكي فمينيست (بخوانيد "طرفدار خاتمه ظلم تاريخي رفته بر زنان") باشيم اما كتابهاي شعرمان را هم نگه داريم و گهگاه كه فرصت تفكر دست مي‌دهد مايوسانه سري تكان دهيم كه "عجب موجودي است اين آدميزاد دو پا!"

عكس‌العملي كه از نظر من جايز نيست اما، تشكيك در اصل روايت است با اين استدلال كه "مگر ممكن است اين بزرگواران با چنين جايگاه و مرتبه‌اي اينچنين رفتار كرده باشند؟" در جواب اين معترضه كه به احتمال قوي طرفداران "نظريه انكار" چندان هم در فكر يافتن پاسخش نيستند بايد عرض كنم كه "بله، كاملا ممكن و محتمل است ..."


اتفاق محض بود كه يكي دو كتاب بعد از "كيميا خاتون" خواندن "در اندرون" را شروع كردم. كتاب حكايت نيمه واقعي، نيمه تخيلي دختر ناصرالدين‌شاه از زندگي در دوران قاجار و ماجراهاي اندروني اين سلطان صاحبقران است. جالب اينجاست كه با وجود 500، 600 سال فاصله زماني ميان تاريخ اين دو روايت حال و روز زن‌هاي اين دو داستان در جامعه‌شان آنچنان با همديگر تفاوتي ندارد. شاهزاده قاجار البته شانس اين را دارد كه از حمايت پدر ديكتاتورش برخوردار است كه پيوسته دردانه‌اش را لوس مي‌كند و امكاناتي در اختيارش قرار مي‌دهد كه احتمالا شهرزاد قصه‌گو هم به فكرش نمي‌رسيد كه روزي ممكن است در پايتخت بلاد اسلامي در دسترس يك "زن" قرار بگيرد. با اين حال خواننده به راحتي متوجه مي‌شود كه اگر اين عامل اساسي از زندگي شاهزاده خانم قاجار حذف شود عملا تفاوت چنداني ميان حرمسراي ناصرالدين شاه و مولانا وجود ندارد!

براي محكم‌كاري من مايلم كه داستان "سيب" (به كارگرداني سميرا مخملباف) را هم به عنوان يكي ديگر از دلائل صحت ادعايم به اين مجموعه اضافه كنم. زمان وقوع اين يكي معاصر است و ظن تاثير گذشت زمان و "يك كلاغ چل كلاغ" بر تغيير واقعيت مطلب اينجا موضوعيتي ندارد.
بنابراين "كيميا خاتون" مي‌توانسته در هر مقطع ديگري از تاريخ اين مرز و بوم زندگي كند و كم و بيش همين بلايي سرش بيايد كه در حرمسراي مولانا بر سرش آمده. بسيار "محتمل و ممكن".


ما مردم كمتر عادت داريم كه پديده‌ها را خاكستري ببينيم. كنتراست ميان سياه و سفيد را بيشتر دوست داريم. تمايل داريم طرفمان يا "آدم خوبه" باشه يا "آدم بده". شايد براي همين هم هست كه هر قدر از زمانه مشاهيرمان فاصله مي‌گيريم بزرگان‌مان بزرگتر و منفورين‌مان منفورتر مي‌شوند. در اين فرآيند تبديل خاكستري به سفيد (يا سياه) ناچارا بسياري جزئيات و اطلاعات از دست مي‌روند. در بازبيني تصوير نهايي هم اغلب فراموش مي‌كنيم تا به اين فكر كنيم كه اين تصوير تكرنگ چقدر "محتمل و ممكن" است. عادت داريم آنچه باورپذير نيست را باور كنيم! اين وسط مشكل تنها موقعي بروز مي‌كند كه يكي از وسط جمعيت فرياد مي‌زند كه: "پادشاه كه لباسي بر تن ندارد!"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 3:29  توسط ری را  | 

آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست

نگاهی به رمان کیمیا خاتون
شهرام عدیلی‌پور

کیمیا خاتون یک رمان ارزش مند تاریخی ست که به شرح زندگانی کیمیا دختر خوانده ی مولانا جلال الدین بلخی و رابطه ی او با شمس تبریزی می پردازد . این رمان توسط خانم سعیده قدس به رشته ی نگارش در آمده است . به نظر من انتشار این رمان یک کار بسیار ارزش مند ست که باید خیلی زودتر از این ها انجام می شد و اتفاق بسیار ضروری و مبارکی ست که خوش
بختانه جامه ی عمل به خود پوشیده است.
اما چرا این کتاب مهم و ارزش مند ست ؟ مگر شرح زندگی زنی گمنام که 8 قرن پیش از این می زیسته برای ما چه اهمیتی دارد ؟ آیا شناختن کیمیا و شرح احوال و زندگی و دردهای او به این دلیل مهم است که سرنوشت او با دو تن از استوره های فرهنگی ، عرفانی ، ادبی و تاریخی ما یعنی شمس و مولانا گره خورده است ؟ و اگر چنین ست چرا مولانا و شمس برای ما مهم هستند ؟ چون از بزرگان عرفان و تصوف ما هستند و آثاری جاویدان از خود به جا گذاشته اند ؟ چون به ما پند و اندرز و حکمت و شعر می آموزند ؟ شاید این ها بخشی از حقیقت باشد اما از آن مهم تر این ست که کیمیا بخشی از وجود ماست ، بخشی از تاریخ ماست که باید بشناسیم اش تا خود را بهتر بشناسیم . مولانا و شمس هم بخش های دیگری از وجود ما و تاریخ و فرهنگ ما هستند . شاید با شناخت آن ها و به دنبال آن شناخت تاریخ و فرهنگ مان بسیاری از گره های کور نا گشودنی مان گشوده شود. آنان آینه های تو بر تویی هستند که می توانیم هستی و حقیقت خود را در آنان بنگریم و همچون قطعه های پازل که در کنار هم قرار می گیرند تا تصویر کاملی را پدید آورند می توانیم تکه تکه های تصویرهای منعکس شده در این آینه ها را برداریم و کنار هم بگذاریم تا تصویر خودمان کامل شود . پس شناخت کیمیا هم به شناخت بخشی از وجود ما کمک می کند و هم به شناخت مولانا و شمس که بخش های دیگری از وجود ما و تاریخ و فرهنگ و ادب مان را تشکیل می دهند ، این بار اما از زاویه ای شناخت این دو شخصیت مهم و اثر گذار ممکن می شود وتصویری پدید می آید که تا به حال به عمد یا غیر عمد در سایه قرار گرفته و نادیده گرفته شده است و خودآگاه یا ناخودآگاه سعی شده دیده گان ما به سویی دیگر منحرف شوند . در واقع تاریخ مذکر و مردسالار ما گاهی به عمد و بیش تر به شکلی ناخودآگاه ، کیمیا و کیمیا ها را حذف و سانسور کرده است. بنابراین شناخت کیمیا به عنوان یک زن که در بستر سنت و فرهنگ و تاریخ ایرانی اسلامی می زیسته است می تواند کلیدی باشد برای شناخت بی شمار زنان ستمدیده ای که در خاک این دیار مدفون شده اند و هرگز از آن ها نام و نشانی نیست و هیچ کس از درد و رنج آنان خبر نداشته و ندارد . و به دنبال آن ، شناخت نیمه ی دیگر او ( مرد ) هم بهتر ممکن می شود و تصویر او شفاف تر و آشکار تر می شود . به این ترتیب سرگذشت کیمیا یک کالبد شکافی دردناک تاریخی ست که بی شباهت به روان کاوی و عمل جراحی نیست . بی شک این کالبد شکافی یا جراحی ، با درد و رنج و خون ریزی همراه ست . این همه اما تنها در صورتی ممکن ست که نویسنده به حقیقت متعهد بوده باشد و از دروغ و توهم و جعل تاریخ پرهیز کرده باشد . حال ببینیم آیا چنین ست یا نه.


کیمیا خاتون آمیزه ای از تخیل و واقعیت ( تاریخ ) است . برای پرهیز از طولانی شدن مطلب از جنبه ی تخیلی و هنری رمان می گذرم و تنها به جنبه ی تاریخی آن می پردازم.
تا آن جا که من بررسی کرده ام خانم سعیده قدس به متون تاریخی و معتبری که داستان کیمیا و شمس را نقل کرده اند مومنانه پا بند بوده است . گذشته از چند اثر قدیمی در این رابطه مانند مناقب العارفین شمس الدین افلاکی که در شرح احوال مولانا نگاشته شده و در آن چند اشاره ی کوتاه به ماجرای کیمیا دارد و البته آن کتاب و حکایت های اش آمیخته ای از افسانه و خرافه و واقعیت ست و با شیفتگی شدید نسبت به شمس و مولانا نگاشته شده است و صرف نظر از اشاره های کوتاهی که در مقالات شمس به کیمیا رفته است ، دو اثر جدید و معاصر که شایسته ی استناد هستند یکی کتاب باغ سبزعشق ست از دکتر محمد علی اسلامی ندوشن و دیگری کتاب پله پله تا ملاقات خدا اثر دکتر عبدالحسین زرین کوب که در شخصیت ایشان به عنوان یک پژوهشگر ، ادیب و تاریخ نگار هیچ تردیدی نیست . دکتر زرین کوب دانش والا و بسیار گسترده ای در زمینه ی تاریخ و ادب و و عرفان و تصوف دارد و تالیفات بسیار با ارزش و گران بهایی در این زمینه از خود به جا گذاشته است . داستان کیمیا و شمس درست به همین شکل که در کتاب سعیده قدس آمده است در کتاب دکتر زرین کوب گزارش شده است . جز این که آن کتاب در مورد شخصیت و اندیشه های مولانا جلال الدین ست و تنها شرح مختصر و فشرده ای از داستان کیمیا بدون هیچ اظهار نظر مفصل و داوری و پیش داوری آمده است .
شخصیت شمس تبریزی اما در رمان کیمیا خاتون بسیار خشن و هولناک تصویر شده است . چیزی بسیار خشن تر و منفی تر از آن چه دکتر زرین کوب و دیگران به آن اشاره کرده اند . همین جاست که پای تخیل و داوری و ارزش گذاری به میان کشیده می شود و حقیقت و تاریخ به محاق می رود و در غبار تخیل و بازی های زبانی کم رنگ و بی جان می شود . اما این ها همه دلیل بر این نمی شود که شخصیت شمس بهتر از آن چه خانم قدس تصویر می کند بوده باشد . چه بسا بد تر از این هم بود ه است . ما چه می دانیم ! چه بسا نگاه دکتر زرین کوب و بزرگان دیگری از این دست با همه شخصیت والای علمی و پژوهشی شان از حقیقت دور تر هم باشد ، چون تمام این بزرگان گذشته از این که مرد هستند و نگاهی به هر حال مردسالارانه به ماجرا دارند به دلیل شیفتگی شان به عرفان و تصوف به ویژه شیفتگی شان به دو غول جهان عرفان و تصوف نمی توانند جنبه های منفی این شخصیت ها را ببیند و بیان کنند .
با این همه اما تکلیف ما در این ماجرا چیست ؟ برای ما ملتی که ذهنیتی استوره پرداز و افسانه ساز داریم و از هر آدم کوتوله و هر انسان ضعیف و معمولی قهرمان و پهلوان و بت می سازیم چه گونه ممکن ست که یکی از بزرگان عرفان و تصوف و فرهنگ مان را که قرن هاست در موردش افسانه پردازی کرده ایم و شعر گفته ایم و شعار داده ایم و معجزات و کرامات بی شمار به او نسبت داده ایم و او را یکی از اولیای بزرگ خداوند بر روی زمین می دانیم ناگهان از آسمان به خاک پست کشیم ؟!! چه گونه می توانیم تصور کنیم و بپذیریم انسانی که برای ما نماد وارستگی و پاکی و خیر و زیبایی و کمال و هر چه خوبی ست که به طبع باید این صفات آن چنان که تا کنون به ما آموزش داده اند در اولیای خدا باشد ، انسانی که یک عمر خودش را در ریاضت و عبادت و زهد و تقوا و عشق بازی با معبود غرق کرده است و از هر چه رنگ تعلق بپذیرد گریخته است ، اکنون چنین موجود خشن ، حسود ، کج خلق ، پرخاش گر ، تنگ نظر و متعصبی جلوه کند ؟!! پیرمردی که ازدواج نامتناسب اش با یک دختر نوجوان هم به کنار ( که تاریخ ما پر بوده و هنوز هست از این معجزات و کرامات ! ) اما بیاید دختر نازک تر از برگ گل را در خانه حبس کند ، او را از تماس با دوستان و آشنایان و خانواده منع کند و دایم با کج خلقی و تعصب بهانه جویی کند و او را کتک بزند و فحاشی کند و سر انجام از پس یک واقعه او را به شدت مضروب کند که پس از سه روز منجر به مرگ دخترک شود !!! تصور این که چنین انسانی و چنین رفتاری با معیارها و ارزش های جهان مدرن از قبیل حقوق بشر و حقوق زنان و فمینیسم و آزادی و برابری و غیره سازگاری ندارد پیشکش ، بل که با معیارهای انسانیت در هیچ دوره ای سازگار نیست به ویژه با معیارهای عرفانی ما که من به شخصه به جوهر انسانی آن ایمان دارم و صرف نظر از جنبه ی مذهبی و خرد ستیزانه ی آن و صرف نظر از موارد منفی آن که کم هم نیستند و صرف نظر از خرافه ها و میکروب ها و انگل هایی که دور آن را گرفته اند جوهری انسانی و حقیقی دارد.
این جاست که آن حقیقت تاریخی تبدیل به یک حقیقت فلسفی و هستی شناختی می شود . این جاست که تمام باورهای ما فرو می ریزد و باید در تمام تاریخ و فرهنگ و ارزش های باستانی و سنتی و اخلاقی مان که این همه به آن ها می نازیم و با آن ها ناز بر فلک و فخر بر ستاره می کنیم تردید و در نتیجه تجدید نظر کنیم . پس یا آن چه تا کنون به ما آموخته اند و خورانده اند حقیقت نبوده یا دست کم تمام حقیقت نبوده و باید دست به یک خانه تکانی حسابی بزنیم و بار دیگر به چهره ی خود در آینه بنگریم ، یا این که باید این کتاب و نظایر آن را دروغ و شارلاتانیسم بخوانیم و بگردیم به دنبال توطئه و مثل موارد پیشین دست یکی را برون آمده از آستین دیگری بببینم و حکم کلی بدهیم و لجن پراکنی کنیم و نویسنده را متهم کنیم و چنان گرد و خاکی راه بیندازیم که در آن غبار هیچ چیز پیدا نباشد و بعد که ترسمان از این که دست مان رو شود ریخت خیال مان راحت شود و آهی از سر آسودگی بکشیم .

باز می پرسم تکلیف ما با جناب شمس تبریزی چیست ؟ من در این ماجرا سه گزینه به نظرم می رسد : 1- ماجرای کیمیا و شمس را از اساس انکار کنیم و آن را افسانه بدانیم . 2- بیاییم و از دیدگاه عرفانی و صوفیانه به ماجرا بنگریم و بی آن که ماجرا را انکار کنیم دست به توجیه بزنیم و هم صدا با مولانا جلال الدین بگوییم که نباید به خاشاک روی دریا نگریست و ظاهر بین بود باید با دیده ای سبب سوراخ کن به پس پشت ماجرا نظر کنیم . و باز با او هم آوا شویم و بگوییم :

کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه باشد در نبشتن شیر و شیر

ما که از حکمت خداوند و کار اولیای او سر در نمی آوریم . ما محکوم به ظاهر هستیم و نباید در کار خدا و اولیای اش فضولی کنیم ! نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ! ما که از حقیقت بندگان خدا خبر نداریم تا چه رسد به اولیای او . این تقدیر و مشیت الهی بوده است که شمس با کیمیا ازدواج کند و ماجرا با مرگ او و به این شکل ختم شود تا شمس که از اولیای خدا بوده و تحت قباب او مخفی بوده است همچنان مخفی بماند و رازش در مقابل خلق آشکار نشود . این از غیرت حق تعالا ست که نگذارد ولی محبوب اش که بسیار او را دوست می دارد حقیقت نورانی و الهی اش آشکار شود چون در این صورت تمام خلق خدا دیوانه وار شیفته ی او می شوند و در پوستین اش می افتند ( همان یک مورد یعنی مولانا که حقیقت شمس را دید و چنان دیوانه شد برای هفت پشت خداوند بس است. او دیگر نمی خواهد برای خودش رقیب بتراشد . تازه مولانا هم با همه راز داری و خاموشی گزینی اش بند را آب داد و شمس را بر سر بازار خلایق جار زد و مشکل درست کرد ) و خدا چنین نمی خواهد پس سناریویی می نویسد و ماجرایی ترتیب می دهد تا شمس منفور خلق شود و او همچنان محبوب و سوگلی خودش باقی بماند و تا ابد با او نرد عشق ببازد . از سوی دیگر شمس هم جز این نمی خواهد . او که فنا شده در ذات حق است و اراده اش همان اراده ی ازلی واجب الوجود است از سر عمد ، ظاهری عبوس و کج خلق و خشن به خود می گیرد و رفتاری خلاف عرف و عادت و عقل و انسانیت به خود می گیرد تا همه به او بدبین شوند و لعن و نفرین اش کنند تا او بیش تر به خدا نزدیک شود . و می دانیم که او چنان که می گویند گویا از فرقه ی ملامتیه بوده است ، یعنی کسانی که در ظاهر رفتاری از خود نشان می دهند تا مورد ملامت مردم قرار گیرند اما در باطن هویتی دیگر دارند .
و اما گزینه ی سوم : بیاییم و از دیدگاهی انسانی در شمس و ماجرای او با کیمیا نظر کنیم و به جای این همه توجیه و خرافه پردازی و کتمان حقیقت بگوییم شمس هم یک انسان ست ، نه کم تر ، نه بیش تر و دارای تمام صفات انسانی ست . داری تمام قوت و ضعف ها ، فراز و فرود ها و خوبی و بدی هایی که در یک انسان هست و باید باشد . او نه خداست و نه فرشته ، نه جن و نه پری و نه شیطان . تنها یک انسان است . این نگاه ما انسان های استوره ساز و قهرمان پرور است که از انسان ها موجوداتی آسمانی و لاهوتی و گاه هپروتی می سازد و آن گاه که ضعف در آن ها می بیند در کار خود و آن ها وا می ماند و مجبور می شود حقیقت را وارونه جلوه دهد . چرا وقتی ما در چهره ی بزرگان ادب و اندیشه و فلسفه و هنر غرب و کشورهای دیگر می نگریم به دلیل آن که از آن ها قدیس و بت نساخته ایم به راحتی عیب و ایرادهای شان را می پذیریم اما به بزرگان خودمان که می رسیم چون از ابتدا از آن ها افسانه ساخته ایم و برای شان تقدس تراشیده ایم با مشکل و بحران روبرو می شویم ؟ چرا اگر بشنویم که برای مثال ویکتور هوگو ، مارسل پروست و یا اسکار وایلد که اگر از بزرگان ما بسیار بزرگ تر نباشند کم تر هم نیستند ، هم جنس گرا بوده اند خم به ابرو نمی آوریم و به راحتی می پذیریم ؟ چرا وقتی می شنویم که مارتین هایدگر با نازی ها همکاری می کرده و برای شان نظریه پردازی می کرده است یا نیچه که از غول های فلسفه و حکمت جهان ست زن ستیز بوده و نظریات اش در خدمت فاشیسم قرار گرفته و در زندگی شخصی اش هم صدها عیب داشته کک مان هم نمی گزد و چیزی از عظمت او نمی کاهیم اما به شمس و مولانا و حافظ و خیام و فردوسی و عطار و سعدی که می رسیم اما و اگر می کنیم و شروع می کنیم به توجیه و لاپوشانی ؟!! چون ملتی خود شیفته هستیم و هر چه مال ماست بهترین و مقدس ترین ست و هر چه مال دیگران ، ممکن است هزار عیب داشته باشد و هیچ اشکالی هم ندارد . در حالی که کسانی مثل هایدگر و نیچه در عالم اندیشه و تخیل و پرواز روح و سیر و سلوک به چنان عظمتی رسیده اند که از هر تار موی شان هزار شمس تبریزی آونگان ست .

ما باید بپذیریم که انسان موجود شگفت و پیچیده ای ست و در درون خود هزاران هزار تناقض و تضاد را جمع کرده است . این را مولانا بهتر از هر کسی می داند و بهتر از او کسی بیان اش نکرده است :

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بل که گردونی و دریایی عمیق
در تو نمرودی ست ، آتش در مرو
رفت خواهی اول ابراهیم شو

بله به تعبیر مولانا نمرود و نرون و چنگیز و تیمور و هیتلر در درون هر یک از ما نهفته است. ابراهیم افسانه است و ابراهیم شدن هم پیشکش مان ، ما باید سعی کنیم نرون و نمرود و چنگیز درون مان بیدار نشوند و بیداد نکنند . در تاریخ و فرهنگ تمام جهان نمونه های آشکاری دیده شده است که یک انسان در کنار جنبه های لطیف و انسانی وجودش جنبه هایی خشن و منفی هم دارد . این ربطی به عارف و عامی و حکیم و نادان و بی سواد و با سواد و غیره و غیره هم ندارد . چنین مواردی در تمام انسان ها و در میان تمام ملت ها دیده می شود . در تاریخ خودمان بوده اند جنایت کارانی مانند شاه اسماعیل دوم صفوی که از پنجه های اش خون می چکیده و از آن سو شعر هم می سروده و جالب آن که با همه ظالم بودن اش عادلی تخلص می کرده است ! ناصرالدین شاه و فتح علی شاه قاجار هم با همه جانی بودن و سنگ دلی شان و با همه قدرت طلبی شان به کار نقاشی و شعر و موسیقی مشغول بوده اند . سر پاس مختاری رئیس شهربانی مخوف دولت رضا شاه که به سنگ دلی و جنایت کار بودن شهره بود یک نوازنده ی ویولون تمام عیار بود که بعدها وقتی نغمه های جادویی اش از رادیو پخش می شد شنونده را مسحور خود می کرد . از آن سو هم بوده اند هنرمندان بزرگی که بخشی از وجودشان خشن و ضد انسانی بوده است . سالوادر دالی یکی از بزرگ ترین نقاشان صاحب سبک جهان ویکی از سرآمدان جنبش و مکتب سورئالیسم با نازی ها همکاری می کرد و برای آن ها طرح می داد. او سرکوب های وحشیانه ی حکومت فرانکو را ستایش می کرد و به خاطر امضای حکم اعدام زندانیان سیاسی توسط فرانکو برای او پیام تبریک فرستاد ، همان فرانکویی که از سال 1939 که با کمک هیتلر و موسولینی جمهوری اسپانیا را از پا در آورد تا سال 1945 بیش از 200000 نفر را در اردوگاه های کار اجباری سر به نیست کرد . می شود باور کرد که یکی از بزرگ ترین هنرمندان جهان که باید طبعی لطیف و انسانی داشته باشد چنین خلق و خو و رفتار و اندیشه ای داشته باشد ؟
این ها نمونه هایی بود آوردم از شخصیت های تاریخ معاصر که به دلیل نزدیک بودن به روزگار ما بهتر آفتابی شده اند تا معلوم شود که در وجود انسان چه تناقضات هولناکی هست . قصدم مقایسه ی شمس با هیچ یک از نمونه های بالا نیست و آن موارد را تنها به این دلیل آوردم تا نشان دهم که درون هر انسانی چه تناقضات شگفتی می تواند باشد و ما باید انسان را با تمام این تناقضات بپذیریم . به قول احمد شاملو : سلاخی می گریست / بر قناری کوچکی عاشق شده بود . پس هم سلاخ عاشق می شود و هم عاشق می تواند سلاخی کند.

شخصیت های تاریخ کهن ما اما چون از ما دور هستند و از زندگی شخصی شان خبر نداریم از خوب و بدشان و ضعف و قوت شان هم چیزی نمی دانیم . شخصیت هنری شان هم روتوش شده و سانسور شده و اصلاح شده است . مگر آن که با روش های زبان شناسانه و روان کاوانه از خلال آثارشان شخصیت و اندیشه ی آنان را وا کاوی و روان کاوی کنیم . از این گذشته از پشت پرده ی افسانه ها و استوره ها که در طول قرن ها چهره ی آنان را پوشانده است چه گونه ممکن ست شخصیت واقعی شان را ببینیم ؟ شمس تبریزی هم از این قاعده مستثنا نیست . او هم یک انسان ست . زیبایی و نیرو، والایی و قدرت کلام و نفوذ روح نیرومند و موارد مثبت و چه بسا چیزهایی که ما نمی دانیم در او کم نیست و همین ها بود که مولانا را شیفته کرد اما از سوی دیگر نباید چشم بر زشتی ها و نقاط منفی شخصیت او بست و از او خدا ساخت . او اگر خدا بود برای مولانا بود که می گفت : فاش بگویم این سخن شمس من و خدای من . تصویر و تصوری که او از شمس به دست می دهد ربطی به ما ندارد . ما نمی دانیم بین آن ها چه گذشته است و او درشمس چه دیده است . نمی خواهیم هم بدانیم . به ما ربطی ندارد . تا کی ما باید از نگاه دیگران به جهان بنگریم ؟ ما باید چشمان مان را بشوییم و جور دیگر ببینیم . ما هم انسانیم و صاحب فهم و درک . دنبال روی و تقلید از دیگران راه به جایی نمی برد . این را خود مولانای بزرگ به ما آموخت که :

خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

ما باید محقق باشیم نه مقلد . این هم باز سخن مولانا ست که : از مقلد تا محقق فرق هاست . شمس بهانه است ما باید به تمام تاریخ و فرهنگ مان با نگاهی نو نظر کنیم تا چهره ای تازه از خود در آینه ببینیم . بهترست به جای شکستن آینه حقیقت را بپذیریم و چهره ی کج و کوژ خود را اصلاح کنیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 3:27  توسط ری را  | 

آمده‌ام

دنبال چيزی بگردم
كه مال خودم بوده است؛
چهار باغچه پر از لاله‌عباسی
و بوی اطلسی‌ها
كه غروب درآميخته بود با طعم بستنی.
چهار باغچه
چارسوی حوض بزرگ خانه ی ما.

من
رد پای مادرم و “بی بی ” را جست‌و‌جو می‌كنم.
كه از روضه‌ی زنانه برمی‌گردند؛
پر چارقدشان نقل و نبات گره زده‌اند
و آجيل مشكل‌گشا
كه در دستان كوچك من
بوی خاك و باران  و خاطره می‌گيرد.

رهايم كنيد!
مرا با پزشك عبوس بيمارستان چه‌كار؟


اشتباه می‌كنيد
پيشنهاد مرا بپذيريد!
اين دوا و درمان با مزاج شما سازگار نيست.
شما به شربت گل ختمی نياز داريد
و جوشانده‌ی مرزنگوش و بابونه.
بگوييد آزاد بگذارند مرا
من
آمده بودم
دنبال چيزی بگردم.

اگر پدر زنده بود؛
قلم و قلم‌تراش و دوات داشت
و به شما سرمشق مي‌داد
ده بار بنويسيد:
“دانا ادب دارد.”
پس می‌دانستيد
هيچ نسخه ی بدخطی
هنر پست مدرن نيست،
سپس
شعر سپيد مرا به آواز همايون مي‌خواند وُ
من آرام به خواب می‌رفتم
و شما می‌فهميديد
كه طرح ژنريك هم ترجمه ی درستی برای درمان نبوده است.

عالی جناب!
نگهبان بيمارستان
شعرها ی مرا سانسور می‌كند
تا پرستارها نفهمند
برای جراحی قلب باز
نيازی به بيهوشی با گلوله نيست
و كلمه؛
تنها كلمه،
هزاره‌ ی سوم را نجات خواهد داد.

دست‌های مرا باز كنيد!
و اين چسب لعنتی
كه دهان مرا دوخته است!


حال من امروز بهتر از هميشه است؛
من به جست‌و‌جوی
دفتر مشق‌های كودكی‌ام
آمده‌ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:50  توسط ری را  | 

دیشب که یک شنبه شب بود و من بیدار ماندم تا صبح. خوابم نمی آید اما حالم مدام بد می شود و دوباره ول می کندم.

این مسیر را سالهاست که خسته می آیم. خسته و نا امید. امروز اما بی نفس و بی نا. امروز این مسیر دالان جهنم بود. چقدر جهنم دیده ام من توی این چند سال زندگی ام. حتی زمانی که بچه بودم. آن زمان هم دالان جهنمی داشتم. کمتر سوزان بود آن روزها اما پوست من نازکتر بود آن زمان و برای همین سوزنده گی آن باز همین بود که حالا بود.

 مثل امروز. بعضی زخم ها خوب نمی شوند هیچوقت. فقط سِر می شوند برای مدتی. اولین عبورم از این دالان جهنمی و اولین تاول عمیقی که افتاد بر پوستم توی شش سالگیم بود. وقتی که اولین بار کلمه ی مرگ را شنیدم. مادرم خوابانیده بودم در بغل. نمی دانم چه قصه ی می گفت. یادم نمانده اما صحبتش کشید به مرگ خودش. به این که روزی خواهد مرد. چه ضجه ای زدم آن شب. اولین بار بود که واقعیت مردن را احساس کردم.

 نمی دانستم مردن چیست. فقط می دانستم که اگر بمیرد ، می رود به جایی که اینجا نیست. چه زار زدم آن شب. چه دالان جهنمی بود آن شب. چه تاول سوزانی ، چه داغی نشست بر ته دلم.

 ته دل می دانی کجاست؟ داغش نشست همان جا.

 شاید همان شب او توی ذهن من مرد و برای همین سالیان بعد که رنگ پریدگی پیری افتاد روی صورتش این قدر نسوزاندم.

 امروز اما انگار همان زخم زنده شده است برایم. داغ و سوزنده. به خاطر تو . برای تو که نمی دانم هویت واقعیت چیست. و نه برای این که تو به من گفتی خنزرپنزری. خنزرپنزری عصاره ی همه ی راذلت های دنیاست. همه ی رذالتها را تو گذاشتی کف دست من. به من گفتی تو این هستی. گفتی خنزرپنزری. چه دردناک است. چه سوزنده است. چه زیاد. اما نه به اندازه ای که خاکسترم کند.

 تصور آهویی که برود زیر ماشین و له شود با چشمانش باز ، اما خاکسترم می کند. خاکستر سوخته... سوخته

چقدر دل کنده ام من. راستش ، عادت کرده ام من به دل کندن. پدر من نظامی بود. حالا بازنشست شده. بچه که بودم هر شش هفت سال یک بار از یک شهر منتقل می شد به شهری دیگر. ما هم آواره ی بودیم از این شهر به آن شهر. همیشه وقت رفتن از یک جا، وقت دل کندن از بچه ها ، همبازی ها ، وقت مردن بود برایم. اما این قصه همیشه تکرار شد. همیشه. بعدها که شدم آدم گنده ، پوستم کلفت تر شده بود. اما  دل کندن ها هم بزرگتر شده بود برایم.

 اما هر دل کندی برایم نیش عقربی بود. دردناک بود و تب ناک. مدتها می سوختم در تبش. حالا دل کندن برایم شده مثل نیش همان عقرب. فقط دردناک است و سوزنده. تنم به زهرش عادت کرده. تب نمی کنم دیگر. خونم به زهر عقرب عادت کرده. فقط دردناک است و سوزنده. ترسی ندارم از نیش این عقرب. راستش نای مقاومت کردن و پنهان شدن از نیش عقرب را هم ندارم. خودم را وا می دهم تا نیشش را بزند و برود پی کارش.

بگذرم از این ها. بگذار یک قصه بگویم از خودم که تو هم قسمتی از آنی. مدتی است که می خواهم بگویم اما یک خشونت ذاتی ای که نهفته است درونم ، مانع شده است همیشه.

 یکشنبه ی پیش که تو رفته بودی بر مرز خواب و بیداری ، همان شبی که گفتم می خواهم دو جریان بی ربط تعریف کنم برایت که جریان اولش حکایت کلید گم کردن و پشت در ماندن و کلیدساز خبر کردنم بود در آن روز ، که گفتم برایت و جریان دوم همین قصه بود که حکایتش را حالا می خوانی. تلخ ترین قصه ی من که پیش از گفتنش در آن روز ، مکالمه ی ما قطع شد و بعد هم که تو گذاشتی و رفتی استراحتگاه یک     هفته ای.

می گویند وسعت هر آدم به اندازه ی نگفته هایش است.

 می خواهم کمی از این وسعت را بدهم به تو. حس می کنم این وسعت زیادی پهنا گرفته است. خودم دارم گم می شوم در آن. می خواهم راز  هویدا شدن آهو برای تو را بگویم. آهویی که از دیشب تا حالا اصلاٌ صورت هم ندارد. بر خلاف دوستان دلسوز تو ، ترسی هم ندارم از این که بی محابا حرف بزنم که شاید روزی بشود باعث دردسرم. تنها مانع نگفتن ، مانعی است که خودم حس می کنم در نگفتن نگفته ها.

تو صرف نظر از هر هویتی که داشته باشی ، برای من تجلی یی هستی از یک آدم گم شده. نه آدم رویایی و و مجازی. بلکه آدمی حقیقی. کسی به نام........ اسمش را نمی خواهم بگویم. می خواهم نگه دارم برای خودم. کسی که تو خود او هستی. نه حتی کپی او . بلکه خود او. آدم زنده ای که دل کندم از او چون همه ی دل کندن هایم. من دل کندم از او ، اما برخلاف خواست او و من. کسی که من حتی یک بار هم ندیدمش. درست مثل من و تو. هر چه از او دارم تنها صدا هست و یک عکس . کسی که تو و او یک آدم بودید برای من ، بی هیچ تغییر کوچک و بزرگ. انگار همان آدم حالا آن سوی دنیا آمده یا شاید به جای او تو بودی در این سوی دنیا. نمی دانم که تو او بودی یا او تو.

 او در ایران بزرگ نشده بود اما بر حسب تقدیر چند سالی آمد در ایران. برای آشنایی من و او هیچ سناریویی تدوین نشد. هیچ آشنایی فرماتیک لازم نبود، مثل من و تو. شبی که یکباره تو رفتی و من زنگ زدم به تو و گریان بودی. آشکار می شنیدم صدای گریه ات را و گفتم که پنج درصد از تو مجهول مانده بود برای من که امشب کامل شد. آن 5 درصد فقط شکل گریه ی تو بود که مو نمی زد با گریه های او. تو و او هر دو در سن و سال نمی گنجید. انگار که گذر زمان تاثیری نداشته بود در تغییر روحتان. هر دو به یک اندازه شکننده. با علایق مشترک.

نمی دانم ... نمی دانم چرا من باید در معرض این اتفاقات باشم. دو سال پیش بود. چه تعجب اگر ببینم که تو بودی جای او یا او است جای تو. من و او در دو شهر جدا از هم بودیم. یک ازدواج گذرانده بود با کسی که بزرگترین آسیب را زده بود به روحش.

 وقتی که پیدایش کردم خلاص شده بود. به دو ماه نکشید که روح من و او گره خورد در هم. خواست که بیایم پی اش. گفت که می خواهند پابندش کنند. گفتم من دخالت نمی کنم در انتخاب تو. گفتم تو آزادی . یا انتخاب کن ، یا بجنگ برای خواستنت و یا تن بده به اراده ی دیگر.

 من نمی دانستم شاید که او جنگیدن نمی داند.

 خواستم که آزادی قائل شوم برایش و او فرشته ای بود غیرقابل تصور که آمده بود در این دنیا. فرشته آزاد است چه نیازی دارد به آزادی گرفتن از من. نفهمیدم شاید. اما هر چه تقلا کردم نتوانستم قانع کنم خودم را به تصاحب کردنش. به تحمیل اراده ام. خواستم هر چه می کند، خودش کند. و  سرانجام او تن داد به اراده ی برتر. و با آن که دور بود از من ، اما ماه ها شب و روزش با من گذشت. با حرف زدن با من. شب و روز . روز و شب تن نمبداد به زندگی ای که ساختند برایش

. می سوخت. مثل همان آهوی تو.

می سوخت و فقط من می دیدم. قسمتی از من بود که می سوخت... می سوخت. چه باید می کردم. من که خودم غرق در آتش بودم.  چه می توانستم کنم. اما من گذشتم. از خودم. ما ه ها صبر کردم تا آرام آرام مواجهش کنم با زندگی. عصاره ی خودم ، اکثیر روحم را می چکاندم در حلقش که مواجهش کنم با واقعیت. که سوختنش را جایی متوقف کنم.  اما من که خودم مثل او گُر گرفته بودم. می سوختم. خودم خاکستر می شدم. ولی مهم نبود برایم باید می انداختمش بر گردش زندگی و دست آخر رسیدم به خواستم.

 پس از گذشت ماه ها ، فکری زد به سرم. که یک بار و فقط یک بار ببینمش و می خواستم تا یک نگاه را نگه دارم برای ابد. برای حجم همه ی زندگی ام.

رفتم شهر او.

 و دیدمش.

 اما کسی را که دیدم او نبود.

 برادر کوچکتر او بود که مو نمی زد با او و در تمام مدت کوتاه دیدار یک کلمه هم صحبت نکرد با من و بعد آن دیدار فهمیدم که او، خودش نبود. کس دیگری بود.

برای آنکه ترسیده بود که مرا ببیند و گرفتار شود و با آتش همان یک دیدار برای ابد بسوزد. و دو ماه پس از آن او برای ابد رفت.

 رفت پی زندگی اش شاید. و من ماندم و من. مثل همیشه من ماندم و من. اوه چه دل کندنی بود ... چه جان کندنی بود..

من ماندم و من و این من دیگر هیچ گاه من نشد برای من.

 بخشی از من رفت برای ابد. خودم جدا کردمش از خودم ... خودم ... جدا کردمش تا نفس بکشد. تا بماند. من او را داشتم، ذره ذره اش را داشتم. اما رهایش کردم تا نفس بکشد آزاد وار. و من ماندم.

 می بینی آهو. خنزرپنزری ام من؟

 با کدام ترازو می خواهی مرا آزمودنی کنی که توان داشته باشد در آزمایش؟

 خنزرپنزری ام من؟ چه در زندگی بود که من برای تصاحبش فراموش کنم انسان را؟ فراموش کردن انسان آسان است آهو.

 زحمتش بستن یک چشم است و ندیدن دیده ها. اما نگاه در  دیده ها گاهی چشم را کور می کند. کور شدم من آهو.

 کور... می بینی؟ اما چشم نبستم به انسان. اما تن ندادم هیچ گاه به بستن چشم.

 من خنزرپنزری ام؟ با چه ترازویی می خواهی بیازمایی مرا؟ با ترازویی که دوستان دلسوزت از بساط خنزر پنزری پیدا کردن برایت؟

 توی این همه سال جان کندن چه بساطی را نگه داشتم برای خودم؟ چه بساط خنزرپنزری را دست و پا کردم برای خودم؟

 تو چه می دانی از من؟ از زندگی من؟ یک از هزار را گفتم برایت آهو. یک از هزار. من خنزرپنزری ام؟ خدایا توانی بده برای شکیبا بودن. برای صبر به آنچه نمی توان تغییرش داد. خدایا ؟ تو بگو اگر هستی؟ اگر شرفی مانده است از خدایی تو.

و اما تو ذره ذره آن آدمی. همیشه ...

 ندانستن تو از من ، گناه تو نیست. رمیدن تو ، گناه تو نیست. شکننده بودنت گناه تو نیست. اگر این روح را نداشتی که آهو نمی شدی برای من.

 من که آهویی می خواهم به این شکننده گی ، تاوانش را هم می دهم. هزینه اش را هم می دهم. مثل همیشه ... چه باک است. نیش عقرب را دیگر چه باک است؟

من که غیب گو نبوده ام هرگز. توی این مدت هر چه گفتم از تو، همه بر اساس چهره ی تو بود و نگاه تو و حرکت اعضای تو حتی که نگاه کرده بودم به آن اما نه از جنس نگاهی که هزارها یا شاید میلیون ها آدم می اندازند به تو.

 همانند نگاهی که تو انداختی به من ، به نگاه من و مرا از بطن آن کشیدی بیرون طوری که ترس انداختی به دلم.

 چشمان آدم شاید صادقانه ترین روزنه است برای رسیدن به درونش.

 من آن گاه که از تو می نوشتم نگاه می کردم به چشمان تو ، عکس از تو هم برای همین می خواستم که نگاه کنم به چشمان تو وقتی که تو آهو هستی ، اما چه پتکی زدی بر فرق سرم وقتی که گفتی این همه وقت تو آن آدمی نبودی که من ساعت ها و روزها نگاه می کردم به چشمانش برای فهمیدنش. پس هر چه من از تو گفتم همه بر حسب تصادف بوده است و باید تف کنم به همه ی احساسم و همه ی شناختم از تو.

در این همه گفتن ها و نوشتن هایم برای تو ، من جاذبه هایی گفتم از تو که که بکر و تازه نهفته بود در وجودت.

 جاذبه هایی که کاشفش من بودم و تو دادی به منش اما هیچ گاه نگفتم از جاذبه ی اسم تو و رسم تو و دفتر  و دستکی که تو راه انداختی برای کشتن خودت و به عکس تمام هدفم همین بود که دورت کنم از آن آدمکی که می دانم تو نیستی.

 همان آدمکی که دوستان دلسوزت ترساندنت.

 برای حفظش و ترازو گذاشتن در کفت که مرا بگذاری در آن و وزنم کنی که مبادا سبک تر باشم از دوستان دلسوزت. آی که چطور می توانم این ذهن ، این روح را بریزم در تو تا ببینی آن چه را که دوست دارم ببینیش.  

می دانم من.... که کوچکترین تیرگی می کُشد آهو را.

 این آهو دو چشم دارد به وسعت من.

 من که همه ی خودم را گذاشتم برابرش. گفتم نگاه کن به اینجا. گفتم نگاه کن به این منی که در اینجاست .

 یک من ِ لخت و عریان. که تنها نگاه تو می رود در عمق جانش.

این آهو که من همه ی خودم را نشانش دادم چطور ممکن است بگذاردم بر ترازویی که از بساط خنزر پنزری عاریه اش دادند. چه پتک ویرانگری بود این پتک را که تو زدی بر سر من اما این من نه منم و این دست که می نویسد از آن من نیست. نمی توانم نگاه کنم به پتک در دست تو آنگاه که نگاهم گره خورده است در چشمان باز مانده و تن له شده ات. نمی توانم نگاهی کنم حتی به پتک تو. اما نیشترت می زنم. هر گاه که ببینم می روی به شکارگاهی، نیشترت می زنم آهو. رنج نیشتر از شکارشدنت خوش تر است برایم.      

تو را برای آن که همان آهو بودی ، آوردمت پیش خودم.

آوردمت پیش خودم که زیر گرفته نشوی با ارابه ی خدایان رذالت.

 آوردمت که با تن له شده و چشمان باز جان ندهی زیر ارابه خدایان تزویر.

اما آزادی تو را می چربانم به خواستنت برای رفتنی نافرجام به شکارگاهان.

 برو آهو.

 آزادی تو. دویدن تو را مجالی مهیا باید شود به وسعت بی نهایت که آزاد بگردی در آن، آزاد بگردی که آهو بمانی.

 آزادی تاوان دارد آهو.

 تاوانش را می دهم حتی اگر برابر باشد با هر آهویی.

 برو آهو. برو. بی هیچ ملالی.

 اما همه ی این ها را داد زدم برای تو ، تنها به حرمت روشنی همان نگاه آهویی که با تن له شده و چشمان باز نگاه می کندم. گفتم که بداند ، که بشنود که ببیند از ناگفته های خفقان آورم که انباشت گردید روی دلم و آوارش فرو غلتید روی تنم.

من می دانم که چه باری می کشی تو از فکر من.

 از سایه ی من که بختکی شده است افتاده بر روحت.

پیش از نوشتن این ها دو دل بودم. گفتم شاید تنفری پیدا کرده باشی از من و همین بشود کلید رهایی تو از یاد من اما دیدم که تنفری نداری. تنها آشوب شده ای.

 شاید کمرت خم شده است. دیدم که رهایی ات ، به بهای تصویری که تو بسازی از من بی ارزش است. مدت هاست که روح تو مخزن بحران است. نمی توانم ببینم که فکرهای باطل از من بشود آشوب دیگری برایت و بزرگترین آشوب حتی.

برو اما لجن مال نکن مرا. نه به خاطر من که به خاطر خودت و برای حرمت احساس خودت . هرچند که این هم نمی کاهد از جاذبه هایت که من دیدمش .

 

           

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 1:48  توسط ری را  | 

بگذار بیشتر پرده دری کنم در حرف زدن. چاره ای ندارم جز این. باید بعضی یافته ها را روشن کنم برایت. باید خودم را بگذارم در درون تو و از آنجا حرف بزنم. دیدن و تحمل کردن و زجر همه ی این ها را با روح حس کردن آسان تر  است از آنی که آن را ببینی برای کس دیگری. علی الخصوص که آن کس دیگر آهو باشد.

 علی الرغم همه ی کسان دور نزدیک ، آشنا و غریبه ی تو که اعتقاد راسخ دارند که آهو ورای نیاز به جنس مخالف زندگی می کند ، من بی هیچ تردید آهویی را دیدم توانایی دارد از همین امور زمینی برود به اوج آسمان. راهی که هرگز بر مسیرش قدم نگذاشته.

 با وجود همه ی فاصله ای که تو از زمینی بودن داری و با وجودی که اعتقاد دارم تو هیچ وقت نخواهی توانست به ایداه ال کاملت بررسی اما آرامش روحی تو از به طرز فوق العاده ای مرتبط است با sex. چه قابلیت وحشتناکی داری تو در این که از همین مخدر بشر برسی به آسمان.

چیزی که من اعتقاد دارم هرگز آن طور که باید آن را نداشتی و همین به طرز وحشتناکی شکننده کرده است تو را . علتش هم این بوده که هیچ وقت ذره ذره  آب نشدی در کسی. چه احمق مردی است کسی که فکر کند پیش از بتواند احساس تو را بکشد به آسمان ،  بتواند پا بگذارد به این جزیره.

آهوی عزیز بر خلاف عرف معمول تو همیشه خواسته ای که در پس عقل و با شرط شعور برسی به حس برتر خودت. اما ایدئولوژی هایت در این خصوص هرگز  برآورده نشد. بعید نمی دانم که اکنون یاد و خاطره گذشته چنگی بزند به دلت. بعید می دانم که جز یاس حاصلی داشته باشد برایت.   

من ورای آهویی که شاید کمتر مردی جرات بکند که توجه کند به زن بودن او ، و در ورای آهویی که انگار هیچ حسی ندارد. انگار زن بودن را نگذاشته اند برای او ، من آهوی دیگری دیدم . آهویی که اگر آهوی وحشی شود. حجم همه دنیا را می آورد در خودش.

بعضی فکر ها را نمی شود با حرف گفت. اما جز حرف زدن هم ابزار دیگری در کف ندارم پس همیشه اصلی ترین فکر ها باید پنهان بماند. فکر را با کلمات نوشتن بسیار دشوار است. من برای درک تو هیچ نیاز چندانی ندارم به حرف شنیدن اما نمی دانم تو تا چه حد پی می بری به جملات من.

یا باید از همه چیز گذشت یا بهترین را انتخاب کرد. چه ایده ی ذهن فریب و تلخی. من هیچ گاه تن ندادم به معمولی و فراوان. ترجیح داده ام یا نداشته باشم یا بهترین را داشته باشم تو انتخاب بهترینی. اما چه سردروی چه سردگون شده ای. نمی دانم در پس این سال ها چه گذشته به تو. هر ذره زندگی حجمی بود از آوار بی نهایت انرژی مهلک که حالا تو را رسانیده است به مرز انفجار. منم  مکنده ی انرژی تو. سرازیرش بکن به من. راهی بجو برای جاری شدن آن به این. 

******

صحبت ار کار نیمه تمام کرده بودی.

کار نیمه تمام مرگ آور است برای من اما من کار نیمه تمام زیاد داشته ام. کارهای نیمه تمامی که خودم در نیمه تمام ماندنش نقشی نداشته ام. فهمیدم که تو تنها کسی هستی که تصورش از آزادی همان است که من تو ذهن دارم. این اشتراک  اولین بار است که برای من رخ می دهد. یکی از همین کارهای نیمه تمام من بر سر همان مفهومی که تو از آزادی در سر داری ، نیمه تمام ماند .

خوب ... طبق تجربه های گذشته و بر اساس آنچه تو گفتی ، پس قرار است تو بشوی کار نیمه تمام دیگری. هر خواستن و نشدن ، خودش یک ناتمام است با این حساب تو هم پر هستی ار نیمه تمام ها. شاید بهتر است یا کار نیمه تمامی را تمام کرد یا فکرش را برای همیشه از سر کشید بود بیرون. راه سومی هم است که در مورد من و تو مصداق ندارد.  لااقل در مورد من مصداقی ندارد و آن کج دار و مریض طی کردن است. من اهل رفتار کج دار و مریض  نیستم. در کلیات زندگی ام یا زنگیِ زنگی ام یا رومیِ رومی. نه تعارف نه مماشات.  به این می گویند مرد زندگی کردن.

خوب آهو ، حالا چه باید کرد؟  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 1:19  توسط ری را  | 

 

این بار دلم می خواهد جملات را مثل بچه دبستانی ها بنویسم. ساده و بی ایجاز. اما اگر بتوانم.     نمی خواهم به عنوان یک متن ادبی یا سخن سرایی نگاه کنی به آن.

اول یک کلید از خودم بدهم دستت. هیچ کاری را من کشکی نمی کنم.  شاید به دلیل وجود ارتباطی نزدیک تر ، بشود کمی از این حجم فاصله فکر و عمل فاصله ی دل و زبان را کاهید. خوب ظاهراً سرسختی هر دوی ما بیش از این هاست. هیچ کدام کوتاه نمی آییم. دو کله خراب و آهن غرور هستیم ما.

*****                      

با پوزش این بار می خواهم کمی پرده دری کنم در حرف زدن. فرض را بگذار که کسی که این بار با تو حرف می زند آدمی دیگر نیست. فرض کن خود درونی توست که با تو حرف می زند.

راستش آهو ، کله ی من زیاد بوی قرمه سبزی می دهد. قرمه سبزی جا افتاده ی به روغن نشسته ، همان که عاشقش هستی. می گویند برای اهل ، یک اشارت بس است. این اشارت را ، هم من نشان داده ام و هم تو.

 اشارت های تو برای من همه روشن بود و واضح. رک و راست بگویم ، من برای فهمیدن فکر تو چندان نیازی دارم به اشارت کردن.  فکر نمی کنم در اشارت های من هم مجهولی مانده باشد برای تو. اما هنوز انگار یک نیروی بازدارنده از جنس غرور دربین است ، سرسخت و آهن سان. اما چه خوب گفتی تو. کار نیمه تمام تنفر آور است. من هم می گویم مرگ آور است. راستش من یک تجربه نیمه تمام دارم که سایه اش همیشه خفتم را گرفته و همین سایه آن قدری است که کافی باشد برای همه ی طول زندگی ام. نمی خواهم یکی را دو تا کنم.

بگذار کمی بیشتر از تو بگویم. هم بیشتر و هم بی پرده تر. شاید هم کمی جسورانه و تندروانه تر. قبلا گفتم که من از مسائل مربوط به تو هم اطلاع دارم که منظورم را اشتباه گرفتی. منظور مسائل و روحیات و مشخصه هایی بود که در پایین ترین لایه های روح تو قرار گرفته که بعید می دانم کسی تا به حال نگاه انداخته باشد به آن.

 همه جزییات زندگی روزمره و امورات مورد توجه در حال حاضر و حال گذشته ، همه بخش فرعی تو است. همه ی آنچه این سالها انجام دادی و تو را کرد محبوب این و آن ، اکسیری که تو پی آن بودی ، نبود. بیش از آن که خودِ خودت را سود دهد ، سودش رسید به دیگران.

 بخش اصلی و واقعیت اصلی آهو هیچکدام از این ها نیست. همه این ها را تو خواستی که جایگزین کنی با نمونه ی اصل آن که موفق هم نشدی. این جایگزینی فریب تو به خودت هم نبود. یک اجبار بود. چاره ای جز آن نبود. یا باید می گذشتی از خودِ خودت ، یا باید حصار می کشیدی دور تا دور آن.

 آتش را با خاکستر پوشاندی. آتش اما خاموش نشد. خوب همه ی اینها که گفتم تکراری بود . اما کدام آتش در تو بود که خاموش نشد؟

من نه می خواهم مبهوت کنم تو را. نه مجهولی بشوم برای زندگی ات ، نه کار نیمه تمامی ، نه دلتنگی و نه هیچکدام از این ها. به عکس آمده ام برای خلاف همه ی این ها. این یک واقعیت است.

باز بگذار تاکید کنم که در مورد تو صحبت می کنم نه کسی دیگر. در این زمان برای تو فکر یک آدم یعنی سم. تو به اندازه ی کافی با فکر زندگی کرده ای. اگر فکری اضافه شود به باقی فکرها یعنی عامل مخرب. یعنی نوامیدی و یاس. یعنی در درون شکستن.

واقعیت را که بگویم ، درک کامل تو برای من فقط به یک روز زمان نیاز داشت .همان روز اول برای من کافی بود که بفهمم که آهو کسی است که خیلی ها از دور نگاهش کرده اند ، اما هنوز کسی جرات نکرده که نزدیک شود به او و اگر هم کسی جرات کرده از روی حماقت و کج فهمی بوده.

 راستش من در امور ارزشمند زندگی ام باید منحصر به فرد باشم. این خواسته ای نیست که من ساخته باشم برای خودم ، بلکه ذات وجودی ام است و ربطی هم ندارد به خواستن یا نخواستن من. اگر حضور کسی دیگر را حس کنم با یاس و سر خوردگی می کشم کنار. حتی به مبارزه هم تن نمی دهم. چون اعتقاد دارم که امور مقدس خودم.

 بالاتر از آنی است که بخواهم در معرض جنگ و نبرد قرارش دهم و اما  روح تو جزیره ی پا نخورده هست هنوز. حتی جسمت هم هنوز همان جزیره ناشناخته است. هیچ شکی ندارم که حتی جسم تو هرگز و هرگز آن طوری که شایسته ی تو بود و آن طوری که کلید رهایی حس های متعاقب آن بود کشف نشده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 1:10  توسط ری را  | 

آهووووووووو......سینه ام گرفته ، قلبم تیر می کشد.

 از سیگار است. از حجم دود. چند ماهی است خودم را بسته ام به توپ. لجبازی می کنم با خودم انگار. حتم دارم که لجبازی می کنم.

از ظهر گذشته است. ظهر یک شنبه. دود از کله ام بلند می شود. سیاه و غلیظ. حجم بی نهایت آوار شده است روی سرم. روی گرده ام. فتیله را اگر روشن کنم ، حجم آسمان و زمین را می دوزم به هم .

فکری افتاده است به سرم ، که بزنم به سیم آخر. که قید همه ی هستی را بزنم. که بگویم گور پدر دنیا و مافیایش. بروم و بشینم یک گوشه. بنشینم توی لانه و بروم در لاک خودم. چه خیالات خامی.

می خواهم امشب بشوم مست. شوم لایعقل. به قول رفقا پاتیل. هر چند که ودکا سازگارم نیست . اما می خواهم بزنم به سیم آخر. مست و دیوانه. دیوانه که هستم.

 می خواهم مستی را هم بیامیزم به دیوانگی. حجم آسمان و زمین را می خواهم بیاورم تو چهار دیواری خودم. آهو را هم بنشانم کنارم. آهو گفته بود که می خواهد مست و دیوانه ام کند. شاید خواست او بود که افتاده است در سرم.

 امشب باید نگاه کند. نگاه نه ... می خواهم بشود هم پیاله ام.

مستی را می خواهم از پیاله ی آهو سر بکشم . اصلاٌ می خواهم او بشود پیاله ی من. ودکا را بریزم توی دهان او و بعد سر کشم. خورشید و کوه یخ ، کوه یخ و خورشید را می خواهم بیامیزم در هم. معجون جدیدی بسازم. معجونی مرد افکن. چه مرد افکنی تو. حالا این گوی و این میدان . بیا بیفکنش. خرابش کن تا دگر بار درست شود. شیره ی مغزش را بیا بکش بیرون.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 4:42  توسط ری را  | 

هر وقت که خواستم زورکی چند جمله سر هم کنم نشد. دست از پا درازتر مانده ام در گِل. گاهی هم شده اما که لرز افتاده است به دلم. کنده شده ام از دور و بر و کلمات آوار شده اند روی سرم. خفه ام کرده اند انگار. این بار نوشتن اما به خواست تو است. انگار کاری سفارشی می خواهم بکنم. کار سفارشی را مزدور انجام می دهد. من که مزدوری نکرده ام هرگز. اما مزدوریِ نوشتن ، تنها به سفارش نوشتن ، نیست ، نوشتن برای کسی است که اعتقادی نداری به او. من اعتقاد دارم به تو اما و همین مجابم می کند. همین پای بندم می کند. چرا ننویسم پس؟ مگر در درازای زندگی آدم چند نفر پیدا می شود که آیینه ا ی باشد ازخودت ؟ مگر چه ارزش دیگری وجود دارد در این دنیا که برابری کند با این؟

 

ساعت دو و دوازده دقیقه بامداد است. نشسته ام بر صندلی ، رو در روی این متن و کلمه شکار می کنم برای گفتن به تو. پنجره چون دهان مرده ، نیمه باز است و بوی باران و بوی خاک نم دار کَلّه می کند توی اتاق. چه شورانگیز است این بو و این باران و این شب که ساعاتی چند نمانده است به پایانش.

پایان ... و پایان همیشه روزی می آید. من خو کرده ام به پایان. به فکر کردن به پایان. به زندگی کردن با پایان. نه فکرهای گنده دارم در سر که نشتخوارش ، فکر پایان را ببرد از کله ام و نه لذتی مست کننده می شناسم که پایان را با خاطره ی آن بالا بیاورم.

 واقعیت ، من از هیچ پایانی نمی ترسم. ترسم از این است که روزگار زندگی ام به درازا بکشد. زمستان های بسیاری ببینم و آن گاه ، آن زمان موعود ، روی در روی آن پایان ، فکر از دست رفته ها خِفه ام کنند و سنگینی قدم های بر نداشته آوارم شوند و خواست های نگفته طوقی آویزان بر گردنم شوند. چه یاد دلهره آوری است یاد آن گاه.

و اما چه شگفت است آشنایی در پس بیگانگی و خویشاوندی در نا آشنایی. چه شگفت است دو فرزند یک خانواده ی مجهول بودن. من و تودر این شگفت ایم اکنون و این شگفت را نمی توانم که به هیچ انگارم. نمی توانم که بر رد پایش خطی برکشم.

در آن روزگار دلهره آور ، آن ایام پر التهابِ پایان ، چه بگویم به خودم در پاس از ِحرمتِ این شگفت؟ این را تو بگو به من.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 1:0  توسط ری را  | 

 

کلمات شعور ندارند آهو. ........هر چه رنگ و لعاب بدهی باز توی فرم گم اند. هر چه فن سخن خوانده باشی باز نمی توانی ببینی چه پنهان مانده است در تو به توی آن ها. اما برخی حرف ها پرده ی فرم را ویرانه می کنند. نفس می زنند. جان می گیرند. بلند می شوند. قد می کشند. آتش می شوند و زبانه می کشند در روح و روان آدم و بعد گُر می گیرند.

می خواهم که این متن و حال و هوای آن را به کلی متفاوت کنم. نمی توانم انگار. یکی به این دلیل که همیشه نیرویی بازدارنده بوده است در من که در این مواقع هشدارم می دهد. و یکی هم به این خاطر که هنوز راهی دراز مانده است که آهو ، آهویی وحشی شود. جملات اما این بار نه از تو است و نه از من. می خواهم معجونی بسازم از هر دومان.

احساس همیشه وجه پنهان من بوده است. رنگ بویش را از بچگی دارم در ذهن. وجه غالبی که همیشه آخر از همه یافته شده است. خیلی مواقع هم دیده نشده است. اصلا به حساب نیامده است. شاید من و تو ، هر دو مشترک باشیم در همه ی این ها که گفتم. هر دو آن نیروی باز دارنده را داریم. یک نیروی بازدارنده که سر بزنگاه تلنگر می زند. و بر اساس تجربه های پیشین  و بر اساس درکی که از زندگی یافته است ، صاحبش را هشدار می دهد. می دانم که دوست داری رک و پوست کنده بشنوی. می دانم که تجربه های پیشین از آن کلمات غیر واضح است که دوست نداری. تجربه های پیشین یعنی همان خاطرات گذشته یی که با اعتمادی که ضایع شد ، به تباهی رفت.

در برابر بسیاری که بیرون شان راه دارد به درون شان ، برخی آدم ها را باید از درون نگاه شان کرد. کشف شدن توفیق لذت بخش زندگی ست. اما که است که نگاه بیاندازد به درون؟ و تراژدی تنهایی از همین جا آغاز می شود. نوشیدن شوکران. آن هم نه یک جا و به یک باره ، جرعه وار و هزار باره. ذره ذره بچکانی در حلق. آن هم نه به زور زورمندی و نه دیگری به خوردت بدهد و تو تقلا کنی که نگذاری ، بلکه شوکرانی که به اختیار و با دست خود ، ذره ذره سَر کِشی. احساس فرو رفتن زهر این شوکران در تن و شیره ی تن و آمیختنش در روان و تافتن جگر و هرم آه کشیدن و دَم بر نکشیدن و ناله فرو کشیدن که می سوزاند عمق روح و روان را و آتش آن زبانه می کشد تا به آسمان.

احساس تنها نه ... احساس نشسته در کجاوه ی غرور ، غروری دلچسب به وسعت مرد ، گاهی      می شود بالای جان آدم. می شود حصار فکر و اراده. اما وجودش به همه ی این ها می چربد. از آدم ها برخی در عین چهره ی محکوم شان به منطق ، در این عین که دیگران صف کشیده اند برای نمایش های سفارشی ، بی یک واو در پس و پیش ، نیشتری به روح شان به یک باره دگرگونی می اندازد به جان شان و افسار از چنگ سرنوشت نشسته بر گرده ی شان وا می رهاند و آواره وار دل می سپارند به دشت ها و بیابان ها .

پر حرفی کردم انگار. چه می گفتم ... حرف از آن نیروی بازدارنده بود. قدرتی که آدم را وادار      می کند به محافظه کاری. اما نه از روی ترس. از برای حرمتی که قائل است برای خودش. برای منِ برترِ خودش. وادار می کند آدم را به Passive بودن. به کُندی قدم گذاشتن. نرمک و آهسته تَرَک.

گفتی « چرا من ؟ » و رک و پوست کنده می خواستی. می گویم. پوست کنده تر از هر پوست کنده ای.

تلاش یک روح برای Passive بودن و تخلیه انرژی ، کلید درک بند بند تو است. انگار پس از سالیانی که گذاشتی برای جذب انرژی ، این انرژی ، این محرک و این هزار رنگ مُوَلِّد ، پنجه انداخته است بر گلوگاهت. انرژی جمع شده ات باید آزاد شود یا به انفجاری مرگ بار منتشر. و انفجار آخرین گریز انرژی در بند است.

و من اما کویرم. خشک و بی آب. در جستجوی نوشیدن آنرژی.

راهی بجوی در گریز از آن به این.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 5:32  توسط ری را  |